
چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه هاییم
و به عبورشان می خندیم
چه آسان لحظه ها را به کام هم تلخ میکنیم
و چه ارزان به اخمی می فروشیم لذت با هم بودن را
چه زود دیر میشود و نمیدانیم
میان تک تک لبخندها غمی سرخ است و غم به وسعت یلداست بین آدم ها ...

چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه هاییم
و به عبورشان می خندیم
چه آسان لحظه ها را به کام هم تلخ میکنیم
و چه ارزان به اخمی می فروشیم لذت با هم بودن را
چه زود دیر میشود و نمیدانیم
من خدایی دارم، که در این نزدیکی است
نه در آن بالاها !
مهربان، خوب، قشنگ ...
چهره اش نورانیست
گاه گاهی سخنی می گوید،
با دل کوچک من،
ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد !
او مرا می خواند،
او مرا می خواهد،
او همه درد مرا می داند ...
یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
چون به غم می نگرم،
آن زمان رقص کنان می خندم ...
که خدا یار من است،
که خدا در همه جا یاد من است
او خدایست که همواره مرا می خواهد
او مرا می خواند
او همه درد مرا می داند ...

اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم
و یا از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم
اگر از دست من در خلوت خود گریه ای کردی
اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی
اگر زخمی چشیدی گاه گاهی از زبان من
اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من
حلالم کن...حلالم کن ...دارم میرم.
این همه حسود بودم و نمیدانستم
به نسیمی که از کنارت موذیانه میگذرد
به چشم های آشنا و پر آزار، که بی حیا نگاهت میکند
به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد٬ حسادت میکنم...
به هوایی که در آن نفس می کشی حسادت می کنم
من آنقدر عاشقم
که به طبیعت حسادت می کنم

دلم تنگ است
نمیدانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی
پریشان حالم و بی تاب می گریم
و قلبم بی امان محتاج مهر توست
نمی دانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم من
به دنبال تو همچون کودکی هستم و معصومانه می گریم
و میخواهم..
پناه شانه هایت را که شاید اندکی آرام گیرد دل
دلم تنگ است و تنهایی به لب می آورد جانم
بیا تا با تو گویم از هیاهوی غزیب دل
که بی پروا تلنگر میزند بر من
و میگوید به من نزدیک نزدیکی
به دنبال تو میگردم
به سویت پیش می آیم
چه شیرین است
پر از احساس یک شادی نابم من
و گویم با تو ای جانا
که آری تا ابد من دوستت دارم...

باغباني پيرم.كه به غيراز گلها.ازهمه دلگيرم
.كوله ام غرق غم است.ادم خوب كم است
.دلم از اين همه بد ميگيرد.وچه خوب؟ادمي ميميرد

دل من تنها بود دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت که بماند یک جا به کجا؟
معلوم است به در خانه ی تو
دل من عادت داشت که بماند انجا پشت یک پرده ی توری
که تو هر روز آن را به کناری بزنی...
دل من ساکن دیوار و دری بود که تو هر روز از آن می گذری
دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه ی یک باغچه بود
که تو هر روز به آن می نگری راستی!دل من را دیدی؟

چه کسی می گوید که گرانی شده است؟
دوره ارزانیست !
دل روبودن ارزان،دل شکستن ارزان،دوستی ارزان است.
دشمنی ها ارزان،چه شرافت ارزان!
تن عریان ارزان،آبرو قیمت یک تکه نان،
و دروغ ازهمه چیز ارزان تر،
قیمت عشق چقدر کم شده است،
کمتر از آب روان،
و چه تخفیف بزرگی خورده،
قیمت هر انسان...

چقدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند ،
نه ارادهی دوست نداشتن ، نه لیاقت
دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته شدن،
با این حال مدام شعر عاشقانه
میخوانند...

دل من تنها بود دل من هرزه نبود دل من عادت داشت که بماند یک جا به کجا؟
معلوم است به در خانه ی تو
دل من عادت داشت که بماند انجا پشت یک پرده ی توری که تو هر روز آن را به کناری بزنی...
دل من ساکن دیوار و دری بود که تو هر روز از آن می گذری
دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه ی یک باغچه بود که تو هر روز به آن می نگری
راستی!دل من را دیدی؟

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهاییم روئیدی با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت و من بعد ازعبورتلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشکی ازجنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کرد
من می دانم چرا رفتی نمی دانم چرا؟
شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد
من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد!
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک ابرنمی دانم چرا؟
شاید به رسم عادت و پروانگی مان
بازبرای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم