تبليغاتX
دختری از جنس عشق

دختری از جنس عشق

میان تک تک لبخندها غمی سرخ است و غم به وسعت یلداست بین آدم ها ...

 

چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه هاییم

و به عبورشان می خندیم

چه آسان لحظه ها را به کام هم تلخ میکنیم

و چه ارزان به اخمی می فروشیم لذت با هم بودن را

چه زود دیر میشود و نمیدانیم

که فردا می آید و شاید ما نباشیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 12:54  توسط دنیا  | 

 

من خدایی دارم، که در این نزدیکی است

نه در آن بالاها !

مهربان، خوب، قشنگ ...
چهره اش نورانیست

گاه گاهی سخنی می گوید،
با دل کوچک من،

ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد !

او مرا می خواند،
او مرا می خواهد،
او همه درد مرا می داند ...

یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
چون به غم می نگرم،
آن زمان رقص کنان می خندم ...

که خدا یار من است،
که خدا در همه جا یاد من است

او خدایست که همواره مرا می خواهد

او مرا می خواند
او همه درد مرا می داند ...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 9:25  توسط دنیا  | 



من می دانم اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه نباشد،

صدای آب هیچ وقت زيبا نخواهد بود.
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 9:1  توسط دنیا  | 

 

اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم

و یا از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم

اگر از دست من در خلوت خود گریه ای کردی

اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی

اگر زخمی چشیدی گاه گاهی از زبان من

اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من

حلالم کن...حلالم کن ...دارم میرم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 9:0  توسط دنیا  | 

من آنقدر عاشقم....

این همه حسود بودم و نمی‌دانستم

به نسیمی که از کنارت موذیانه می‌گذرد

به چشم های آشنا و پر آزار، که بی حیا نگاهت می‌کند

به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد٬ حسادت می‌کنم...

به هوایی که در آن نفس می کشی حسادت می کنم

من آنقدر عاشقم

که به طبیعت حسادت می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 14:22  توسط دنیا  | 

دلم تنگ است ...

 

دلم تنگ است
نمیدانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی
پریشان حالم و بی تاب می گریم
و قلبم بی امان محتاج مهر توست
نمی دانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم من
به دنبال تو همچون کودکی هستم و معصومانه می گریم
و میخواهم..
پناه شانه هایت را که شاید اندکی آرام گیرد دل
دلم تنگ است و تنهایی به لب می آورد جانم
بیا تا با تو گویم از هیاهوی غزیب دل
که بی پروا تلنگر میزند بر من
و میگوید به من نزدیک نزدیکی
به دنبال تو میگردم
به سویت پیش می آیم
چه شیرین است
پر از احساس یک شادی نابم من
و گویم با تو ای جانا
که آری تا ابد من دوستت دارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 13:41  توسط دنیا  | 

دل مغرور من..

deborah.mihanblog.com

چه خبر از دل تو....؟
نفسش مثل نفسهای دل کوچک من میگیرد...؟
یا به یک خنده ی چشمان پر از ناز کسی میمیرد...؟
چه خبر از دل تو....؟
دل مغرور تو هم مثل دل عاشق من میگیرد....؟
مثل رویای رسیدن به خدا....
همه شب تا به افق
دل من نیز به آزادگی قلب تو
..........پر میگیرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 13:35  توسط دنیا  | 

دنیا...

باغباني پيرم.كه به غيراز گلها.ازهمه دلگيرم

.كوله ام غرق غم است.ادم خوب كم است

.دلم از اين همه بد ميگيرد.وچه خوب؟ادمي ميميرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 13:30  توسط دنیا  | 

دنیا...

 
deborah.mihanblog.com
 
وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست

ناگهان- دنیا! تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه،هی “من عاشقت هستم” شکست

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد
پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست …


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 13:26  توسط دنیا  | 

Dar Refaghat Ba Wafa Boodan Sharte Mardanegist


Warne Ba Yek Ostekhan 100 Sag Rafighat Mishavand

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 21:44  توسط دنیا  | 

دل من تنها بود دل من هرزه نبود

 دل من عادت داشت که بماند یک جا به کجا؟

معلوم است به در خانه ی تو

 دل من عادت داشت که بماند انجا پشت یک پرده ی توری

 که تو هر روز آن را به کناری بزنی...

دل من ساکن دیوار و دری بود که تو هر روز از آن می گذری

 دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه ی یک باغچه بود

که تو هر روز به آن می نگری راستی!دل من را دیدی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 21:40  توسط دنیا  | 

دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 21:32  توسط دنیا  | 

دوره ارزانیست !

چه کسی می گوید که گرانی شده است؟
دوره ارزانیست !
دل روبودن ارزان،دل شکستن ارزان،دوستی ارزان است.
دشمنی ها ارزان،چه شرافت ارزان!
تن عریان ارزان،آبرو قیمت یک تکه نان،
و دروغ ازهمه چیز ارزان تر،
قیمت عشق چقدر کم شده است،
کمتر از آب روان،
و چه تخفیف بزرگی خورده،
قیمت هر انسان...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 13:3  توسط دنیا  | 

چقدر حقیرند ....

چقدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند ،

 نه اراده‌ی دوست نداشتن ، نه لیاقت

دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته شدن،

 با این حال مدام شعر عاشقانه

می‌خوانند...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 13:0  توسط دنیا  | 

دل من عادت داشت که بماند انجا پشت یک پرده ی توری که تو هر روز آن را به کناری بزنی...

دل من تنها بود دل من هرزه نبود دل من عادت داشت که بماند یک جا به کجا؟

معلوم است به در خانه ی تو

 دل من عادت داشت که بماند انجا پشت یک پرده ی توری که تو هر روز آن را به کناری بزنی...

دل من ساکن دیوار و دری بود که تو هر روز از آن می گذری

دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه ی یک باغچه بود که تو هر روز به آن می نگری

 راستی!دل من را دیدی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 12:39  توسط دنیا  | 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم


شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
 تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
 پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
 تو را از بین گل هایی که در تنهاییم روئیدی با حسرت جدا کردم
 و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
 و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
 تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت و من بعد ازعبورتلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشکی ازجنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کرد
من می دانم چرا رفتی نمی دانم چرا؟
 شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟
 ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
 و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
 و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
 و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
 و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
 و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد
 من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
 و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد
 کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
 و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
 هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد!
 ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
 و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
 تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
 و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
 و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک ابرنمی دانم چرا؟
 شاید به رسم عادت و پروانگی مان
 بازبرای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 11:35  توسط دنیا  |